تبليغاتX





Powered by WebGozar

کلبه سبز
زانو نخواهم زد حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قامت من باشد
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط آریا |
به عکس زیر دقت کنید. چه میبینید؟


 وقتی تصمیمتون رو گرفتید، توضیح رو مطالعه کنید.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

لابد 2 نفر رو در حال عشقبازی دیدید؟!


جالبه بدونید که تحقیقات نشون داده که بچه ها به هیچ عنوان اون 2 نفر رو که شما دیدید پیدا نمی کنن چون اونا هیچ تجربه مشابهی رو نداشتن.

بچه ها در عکس بالا 9 دلفین کوچیک و بزرگ رو دیدن. پس اینجا به شما ثابت شد که خیلی هم آدم بی گناهی نیستی.


اما اگر در 6 ثانیه نتونستی دلفین ها رو تشخیص بدی مخت بد جوری داغونه و احتیاج به کمک داری!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط آریا |

شهر سوخته در ۵۶ کیلومتری زابل در استان سیستان و بلوچستان و در حاشیه جاده زابل - زاهدان واقع شده است.

نخستین انیمیشن جهان

باستان شناسان هنگام کاوش در گوری 5 هزار ساله جامی را پیدا کردند که نقش یک بز همراه با یک درخت روی آن دیده می شود. آن ها پس از بررسي اين شي دريافتند نقش موجود بر آن برخلاف ديگر آثار به دست آمده از محوطه‌هاي تاريخي شهر سوخته، تکراري هدفمند دارد، به گونه‌اي که حرکت بز به سوي درخت را نشان مي دهد. هنرمندی که جام سفالين را بوم نقاشي خود قرار داده، توانسته‌ است در 5 حرکت، بزي را طراحي كند كه به سمت درخت حركت و از برگ آن تغذيه مي کند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط آریا |

"ارسال شده توسط سمانه"

Three things in life that are never certain
سه چیز در زندگی پایدار نیستند.

-Dreams
رویاها

-Success
موفقیت ها

-Fortune
شانس

Three things in life that,one gone never come back
سه چیز در زندگی قابل برگشت نیستند.

-Time
زمان

-Words
کلمات


-Opportunity
موقعیت

Three things in life that can destroy a man/woman
سه چیز در زندگی انسان را خراب می کنند.


-Alcohl
الکل


-Pride
غرور

-Anger
عصبانیت


Three things that make a man/woman
سه چیز انسانها رو می سازند.

-Hard work
کار سخت

-Sincerity
صدق و صفا

-Commitment
تعهد


Three things in life that are most valuable
سه چیز د زندگی خیلی با ارزش هستند.

-Love
عشق

-Self-confidence
اعتماد به نفس

-Friends
دوستان

Three things in life that may never be lost
سه چیز در زندگی هستند که نباید از بین بروند.


-Peace
آرامش


-Hope
امید

-Honesty
صداقت

 

بیچاره سنگی که از دست کودکی به سوی قناری پرتاب می شود !

نمی داند دل کدام یک را بشکند ؟

دل کودک را

یا دل قناری را

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط آریا |
 

 

 

خدایا

به من رفیقی بده که با من گریه کند
دوستی که با من بخندد را خودم پیدا خواهم کرد!


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط آریا |

دو راه پایه‌ای و اساسی برای اینكه مغزتان را سالم و سرحال نگه دارید وجود دارد: تنوع و كنجكاوی. وقتی هر كاری كه انجام می‌دهید از روی عادت‌تان است و زندگی بر یك روال می‌گذرد، بدانید كه وقت تغییر است - توسط مزدک عزیز

اگر هر شب پیش از خواب جدول حل می‌كنید و این عادت‌تان شده است، وقتش است كه تفریح وقت خوابتان را عوض كنید و ورزش دیگری برای مغزتان بیابید. در مورد دنیای دور و برتان كنجكاو باشید و به جستجوی این بروید كه بفهمید هر چیزی چگونه كار می‌كند.
این تلاش برای فهمیدن بیشتر به مغزتان كمك می‌كند كه سریع‌تر و تاثیرگذارتر عمل كند. 10 كلك ساده هم ما به شما پیشنهاد می‌دهیم تا با به كارگیری آنها كمی ورزش كنید:

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط آریا |

 

 

اگر درونی آرام داشته باشید، دلیل کافی برای لذت بردن از زندگی دارید
(افلاطون)

معمولا زمانی که رابطه ما با فردی به پایان رسید تـازه بـه دنـبــال چـراهـا می گـردیـم. آیـا علائــمـی وجــود دارد کــه نشان دهنده از دست رفتن علاقه فرد مقابـل نـسبــت بـه ما باشد؟ بله، گاهی اوقات آنچنان در رابطه و یا چــیزهای دیگر غرق می شوید که حتی متوجه چنین علائمی هــم نمی شوید.

در این قسمت 8 زنگ خطر که نشان دهنــده کم شدن علاقه او نسبت به شما است را ذکـر می کنیم، شاید این مـوارد بـه دلـیـل رفـتـارهـای شما به وجود آمـده  باشند. به هر حال دلیـل بـروز آنها هر چه که باشد، شایـد وقت آن رسیده که نگـاه دقیقتری به رابطه خود بیندازیـد و  تصمیم خود را برای ادامه و یا قطع آن اتخاذ کنید.
 


اخطار 1 - چند روز با شما تماس نمی گیرد :

البته این علامت لزوما نشان دهنده اتمام رابطه نیست، اما اگر او سابقا عادت داشته که همیشه به شما تلفن کند، پس بدانید که یک جای کار اشتباه است.
 


اخطار 2 - دعوا کردن :

آیا او به تازگی بیش از حد معمول از کوره به در می شود؟ آیا به خاطر مسائل جزئی و بی ارزش بحث و مشاجره راه می اندازد؟ این مورد زمانی روی می دهد که طرف شما هیچ گونه تمایلی به ادامه ارتباط ندارد، اما در عین حال نمی خواهد رابطه از طرف او قطع شود. بهتر است خودتان را گول نزنید، اگر احساس می کنید که او به رابطه علاقمند نیست، خیلی راحت از او در مورد این مطلب سوال کنید.
 


اخطار 3 - او مرموز می شود :

او به شما نمی گوید که کجا بوده و یا با چه کسی در حال برقراری مکالمه تلفنی است. شما دیگر نمی توانید به حریم شخصی او نفوذ داشته باشید. ممکن است برای چندین ساعت ناپدید شود بدون اینکه هیچ توضیح قانع کننده ای برای کار خود داشته باشد.
 


اخطار 4 - "من" جایگزین "ما" می شود :

شما سابق بر این می نشستید و با هم در مورد آینده مشترکتان صحبت می کردید: ما این کار را می کنیم، ما آن کار را می کنیم. ولی حالا  او به شما می گوید: "من میخواهم این کار را انجام دهم" دیگر شما جزئی از آینده او به حساب نمی آیید.
 


اخطار 5 - او بیشتر وقت خود را با دوستانش صرف می کند :

آیا می خواهید با دوستانش بجنگید یا با توجهی که به شما ندارد؟ شما قبلا مهم ترین و با ارزش ترین دارایی او بودید، اما حالا دوستانش برایش مهمتر از شما هستند.
 


اخطار 6 - با هم اختلاط نمی کنید :

شاید قبلا سالی یکبار می نشستید و در مورد هرچیزی از آب و هوا گرفته تا اینکه چه بلایی بر سر لایه ازن خواهد آمد بحث می کردید، اما دیگر هیچ خبری از آن بحث های طولانی مدت نیست.
 


اخطار 7 - اطرافیان نسبت به رابطه شما مشکوک می شوند :

دوستان و اطرافیان متوجه وجود تنش و خلاء عاطفی در رابطه شما شده و سوال هایی از این قبیل را از شما می پرسند: "آیا همه چیز خوب پیش می رود؟"
 


اخطار 8 - بیش از هر زمانی از شما انتقاد می کند :

می گوید "این چه لباش زشتی است؟!" البته این در حالی است که همین چند هفته پیش خود او پیشنهاد خرید لباس را به شما داده بود.
 


توجه داشته باشید که این علائم تنها به عنوان زنگ خطر محسوب می شوند و اگر بتوانید دوباره ارزش های از دست رفته را باز جویید، ارتباط شما کماکان پابرجا خواهد ماند. پیش از آنکه دست به هر گونه اقدامی بزنید، باید بنشینید و با هم صحبت کنید تا بعدها از کرده خود پشیمان نشوید.  

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط آریا |

سنگ نمک
دفع انرژی منفی، یونیزه کردن هوا، پاکسازی، محیط، رفع خستگی و افسردگی، ایجاد آرامش و سلامتی، کاهش مشکلات تنفسی و گرفتگی سینوسها


کریستال کوارتز:
قابلیت شار و برنامه ریزی وجذب انرژی پرانایی و ساطع کننده آگاهی کیهانی، فعال کننده چاکراهها و وسعت دادن به هاله اطراف موجودات زنده موثر در مدیتیشن وغده تیروئید و دیسک کمر


آماتیست:
رهایی از درد خصوصاً دردهای ناحیه سر، میگرن، و فشارهای عصبی است، غدد و هورمونها را تقویت کرده سوخت و ساز سلولی را افزایش میدهد.


عقیق:
ایمنی در سفر، دور کردن از بدی، روبرویی با خیر ونیکی، رفع غم وغصه، از بین بردن فقر، گشایش رزق و روزی و برکت و ایمنی از بلا، سرانجام نیک کارها، اجابت دعا و برآوردن حاجات، همراهی آن به هنگام نماز ثواب دارد، موثر در سردرد، گرفتگی و تقویت چاکرای 2، دور کردن انرژی منفی


فیروزه:
از بین بردن فقر، جهت ایجاد فرزند، استجابت دعا، عامل فتح و پیروزی، گشایش سینه، برآوردن حاجات، قوت دل را زیاد می کند. باعث شادی و نشاط می شود، اعتماد به نفس میدهد، تقویت کننده چاکرای 5، کاهش تورم عضلات و درد پشت و پروستات


یاقوت:
از بین بردن فقر، باعث نجابت و بزرگی، زایل کردن پریشانی، سبب آسانی کارها می شود باعث توانگری
تقویت شجاعت و شهامت و ضعف و ناتوانی وجریان خون و چاکرای 2 و 1، رفع بی حسی و تنبلی


مروارید:
تقویت کننده اعصاب، رفع نگرانی و اضطراب، استحکام استخوانها و دندانها و چشم2، برطرف کننده کمبود کلسیم، از بین برنده دوشخصیتی های افراد ی که تغییر خلق وخوی میدهند، ایجادکننده الهامات و ابتکار و آگاهی


مگنت:
بهبود ورم و درد مفاصل ورماتیسم و کمردرد و یا تقویت کننده اعصاب، رفع نگرانی و اضطراب، استحکام استخوانها و دندانها و چشم2، برطرف کننده کمبود کلسیم، از بین برنده دوشخصیتی های افراد ی که تغییر خلق وخوی میدهند، ایجادکننده الهامات و ابتکار و آگاهی


آمازونیت
رفع افسردگی و فشارهای پشت و گردن وایجاد نیروی حیاتی تحرک وتقویت چاکرای 1 و7
آکوآمارین افزایش قدرت بیان ، هوش و تاثیر بر مجاری تنفسی و سیستم دفاعی و تیروئید و بیماریهای خونی و مانع سکته قلبی


سیترین
ایحاد روشنایی وگرمی قلب، موثر بر افسردگی، عصبانیت ونگرانی، فعال کننده چاکرای 3، تاثیر بر سوخت و ساز سلولی و مشکلات غدد


لاجورد
موثر بر درد عصب ها، پایین آورنده فشار خون، فعال کننده چاکرای 6، رفع وازدگی و سرکوب، باعث شادی و توجه و آگاهی می شود.


کوارتز روتایل
نیروی شفابخشی شگفت انگیز و عالمگیر ، اصلاح سریع بافتها، تسریع در سازماندهی و ساختار سلولی، باعث رشد معنوی و آرامش و گرمی شده و انسان را در برابر نیروهای ناخواسته حمایت می کند.


کوارتز دودی
انرژی بسیار زیادی را انتقال میدهد، تقویت بافتهای رابط، چربی و عضلانی، تقویت فدرت باروری، تقویت اراده، مسئولیت پذیری، ابتکار و نوآوری


کهربا
موثر بر آلرژی ها، التهابات مفاصل و استخوان درد، بیماریهای مزمن، روماتیسم و دردهای کمر و پشت، افزایش نیروی اراده، التهابات قسمت زانو، ساق، تهیگاه و ماهیچه های بدن، کمک به حافظه، پاک کردن روح و جسم، مشکلات قلبی ، رهایی از استرس و آرامش درون


کوارتز صورتی
موثر بر قلب، گردش خون، موثر بر دستگاههای تناسلی و باروری، موثر بر زخمها، ترک و استخوان درد، تقویت اعصاب پاراسمپاتیک، از بین برنده افسردگی و بی خوابی، نگرانی را از بین میبرد، امکان پذیرفتن و دوست داشتن دوباره میدهد.


زمرد
آسانی در کارها، زایل کننده فقر، ایجاد توانگری،
برای کسانی که از حالت تعادل روانی وجسمانی خارج می شوند، موثر بر همه نوع بیماریهای قلب و کلیه، مجاری کیسه صفرا، دردهای ستون فقرات روماتیسم و التهابات مفصلی، به ما الهام و شم قوی می دهد، باعث صلح، نظم ونبوغ می شود، راهنا در مدیتیشن، از بین برنده نگرانی ودلواپسی


انیکس
جریان خون را تحریک کرده، قلب، کلیه، طحال واعصاب را نیرو می بخشدو سستی وکاهلی را از بین می برد، فکر و جسم و چاکرای 1 را متعادل می کند.


تورمالین
تاثیر بر کم خونی ومجاری لنفاوی، اعصاب را آرام و قدرت تمرکز را زیاد می کند، پیوندها را مستحکم تر می کند، تورمالین سبز مشکلات روانی را کم می کند، تقویت چاکرای 1، درمان افسردگی


چشم ببر
فعال کننده مراکز حرکتی از جمله استخوان ها و مفاصل می شود، مسکن آسم وتنگی نفس، محرک افراد ضعیف، ایجاد گرما و آرامش، ضد اضطراب وترس


پریدوت
موثر بر گردش خون، تقویت استخوانها، ایجاد روشن بینی و بصیرت می کند.


اوپال
واقعیت را آشکار می کند، چشمها زا بر روی زندگی و افکار درونی باز می کند، باعث ادغام نیروهای مثبت در نیروهای منفی میشود، باعث تقویت صفتهای خوب و بد در ما شده و ایحاد شادی می کند.


مالاکیت
خاصیت رهاسازی انرژی بیماریها از بدن، ضد التهاب، موثر بر قدرت روشن بینی، خودشناسی وحس فداکاری، کاهش نگرانی، تقویت قدرت بیان، مرکز خود درمانی در بدن را فعال می کند، مفید بر تصلب شرائین و پارکینسون


یشم
تعادل در تمامی اعضای بدن، سیستم ایمنی و عصبی، باعث سوخت وساز شده وکار غدد را حمایت میکند، مناسب برای مدیتیشن، ایجاد شادی عمیق در روح، صلح، نظم و تجدید افکار، ایجاد قدرت عشق و دلباختگی، فعال کننده چاکرای 4

سنگ ماه
موثر در ازدیاد شیر مادران،
تحریک غدد هیپ.فیز، موثر بر بیماریهای تیروئید، مفید برای مدیتیشن، از بین برنده نگرانی ها.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط آریا |

از آنجایی که بسیاری از افراد علاقه وافری به کاهش وزن و در مواردی معدود افزایش وزن دارند، در این بخش به توضیح پاره‌ای مسائل در رابطه با کنترل وزن می‌پردازیم.

چند نکته کلیدی

· قبل از همه چیز، لطفاً به جنبه درمانی کاهش وزن بیندیشید تا جنبه زیبایی. (چاقی علت حدود 58 % بیماری دیابت، 21% بیماری ایسکمیک قلب، 4تا 8 % سرطان‌ها است و بیش از 10% مرگ‌ها را توجیه می‌کند.)

· بدن برای سوخت و ساز طبیعی احتیاج به همه گروه‌های غذایی دارد، هیچ کدام از گروه‌هایی غذایی را حذف نکنید حتی گروه روغن‌ها.

· اگر شما پدر یا مادری هستید که از چاقی رنج می‌برد، لطفاً کودک خود را از ابتلا به چاقی حفاظت کنید زیرا که کودک چاق در آینده بزرگسال چاقی خواهد شد.

· درصورتی که تحت درمان چاقی هستید هیچ‌گاه مأیوس نشوید حتی اگر در دوره درمانی خود مقدار وزن کمی را علی‌رغم رعایت کامل برنامه‌غذایی خود، کم ‌کردیده‌اید. حتی اگر 100 گرم کاهش وزن داشتید آن را حفظ کنید.

· هیچ‌گاه وقتی گرسنه هستید برای خرید مواد غذایی از منزل خارج نشوید.

· هیچ‌گاه برای کاهش وزن صبحانه را حذف ننمایید

· هیچ‌گاه برای کاهش وزن آب را حذف ننمایید.

وزن بدن را توده بدون چربی و توده چربی تشکیل می‌دهد.

توده چربی به دو دسته، یعنی چربی ضروری و چربی ذخیره‌ای تقسیم می‌شود.

چربی ذخیره‌ای در زیر پوست ذخیره می‌شود و همچنین در اطراف ارگان‌های داخلی بدن که سبب حفاظت از آن‌ها در مقابل ضربه نیز می‌شود.

مقدار چربی در خانم‌ها بیشتر از آقایان است. ولی توده عضلانی در آقایان بیشتر از خانم‌ها می‌باشد. بنابراین آقایان متابولیسم پایه بالاتری داشته ودر رژیم کاهش وزن سریع‌تر از خانم‌ها وزن کم می‌کنند.

چربی در سلول‌های چربی ذخیره می‌شود. این سلول‌ها در دوران رشد از طریق افزایش تعداد (تکثیر) سبب افزایش اندازه بافت چربی می‌شوند، و در دوران بزرگسالی از طریق افزایش حجم سلول‌ها، اندازه بافت چربی را افزایش می‌دهند. بنابراین باید از زمان کودکانی با نگاه پیشگیرانه به چاقی بنگریم و از تکثیر سلول‌های چربی با دریافت کالری مناسب و فعالیت بدنی، جلوگیری نماییم، زیرا با کاهش وزن شاید حجم سلول‌ها کم شود ولی از تعداد سلول‌های چربی کاسته نمی‌شود.

اثر یویو (yo yo effect)

کسانی که همانند یویو که بالا و پایین می‌رود وزن‌شان دچار نوسان می‌شود در صورت افزایش وزن، این وزن افزوده، حفظ شده و به مراتب کاهش آن بسیار مشکل‌تر خواهد شد. برای همین است افرادی که در طول زندگی خود تحت رژیم‌های بسیاری بوده‌اند اگر روزی قصد جدی را برای کاهش وزن داشته باشند، ممکن است آن‌قدر وزن اضافه را به سختی کم کنند یا اصلاً کم نکند و نا امید شوند، رژیم غذایی خود را ترک کنند. در این گونه موارد توصیه می‌شود تا آن‌جایی که فرد می‌تواند فعالیت بدنی خود را که افزایش دهد تا اثر یویو را کم شود.

شما جزء کدام دسته‌اید؟

شاخص توده بدنی خود را حساب کنید و اگر شاخص توده بدنی شما بین 18.5 تا 24.9 بوده نفس راحتی بکشید زیرا شما جزء دسته با وزن طبیعی و مناسب هستید. اگر شاخص توده بدنی شما زیر 18.6 باشد شما کمبود وزن دارید و ممکن است در معرض سوء‌تغذیه باشید.

25 تا 29.9     اضافه وزن

30 تا 34.9   چاقی درجه یک، و به عبارتی شما نسبتاً چاق هستید.

35 تا 39.9     چاقی درجه دو، به ‌عبارتی شما چاق هستید.

شاخص توده بدنی بالاتر از 40، چاقی درجه سه می‌باشد و شما به‌طور کشنده چاق هستید.

برای محاسبه شاخص توده بدنی وزن خود را برحسب واحد کیلوگرم، به مجذور قد برحسب واحد متر تقسیم کنید.

نکته) اگر شما ورزشکار هستید به علت سنگینی وزن عضله نسبت به بافت چربی ممکن است شاخص توده بدنی بیشتری داشته باشید، پس زیاد نگران نباشید.

ü    برای کاهش وزن هیچ‌گاه خودسرانه رژیم نگیرید، رژیم غذایی مناسب حاوی همه مواد مغذی، ویتامین‌ها و مواد معدنی می‌باشد.

ü    برای رژیم گرفتن ابتدا باید احساس نیاز کنید و سپس با اراده بسیار عالی تا کاهش آخرین گرم وزن اضافه پیش روید و هیچ‌گاه مأیوس نشوید

توزیع چربی در بدن

توزیع چربی در بدن بین خانم‌ها و آقایان متفاوت است. دو نوع توزیع چربی وجود دارد:

1.              سیبی شکل (آندروئید)

2.              گلابی شکل (ژینوئید)

چاقی سیبی شکل بیشتر در آقایان شایع است و چاقی گلابی شکل بیشتر در خانم‌ها. البته خانم‌ها بعد از یائسگی دچار چاقی سیبی شکل می‌شوند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط آریا |

چندی پیش در خبرها آمده‌بود که آمار جراحی ترمیم پرده‌ی بکارت در میان دختران عرب متولد فرانسه و یا بزرگ‌شده در آنجا بالا رفته‌است. اما در ایران وضع چگونه است؟ دخترهای ایران چه وضعیتی دارند؟
این عمل تا چه حد در ایران زیاد شده و آیا دخترها خودشان با میل و رغبت دست به این عمل می‌زنند یا تحت فشار خانواده‌ها و احتمالا تحت فشار همسر آینده‌شان؟
دوست داشتم گزارشم را با یک تصویر شروع کنم، تصویر دختری که با ترس و لرز در مطب یک دکتر زنان نشسته و مدام دور و برش را نگاه می‌کند تا مبادا آشنایی او را آنجا ببیند. منتظر است نوبت به او برسد تا با یک نخ و سوزن، پرده‌ای روی تمام گذشته‌اش بکشد و آن را برای همیشه از حالش جدا کند. اما هیچ‌کدام از دخترانی که می‌توانستند این تصویر را به من بدهند حاضر نشدند با من صحبت کنند. حق هم دارند، آنها با گذشته‌شان خداحافظی کرده‌اند و حالا پخش صدای آنها از رادیو و یا نشر خاطراتشان در اینترنت می‌تواند آن گذشته ‌را دوباره بیدار کند.
رفتم سراغ دختری که خودش این کار رانکرده و اعتقادی هم به این کار ندارد، اما در خوابگاه دانشجویی او، پر بوده‌اند از دخترانی که دنبال این نخ و سوزن جادویی تمام تهران را زیر پاگذاشته‌اند.


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط آریا |

منبع: کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا"

این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط آریا |
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط آریا |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

سجده زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

واندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلا ست آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی، گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم 

نام شاعر رو نمی دونستم

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط آریا |

دختری را که در تصویر می بینید ، کتی کرکپاتریک نام دارد
کتی 21 ساله به همراه نامزد 23 ساله خود نیک برای جشن عروسی شان آماده می شوند.

کتی مبتلا به سرطان است و بیماری وی در بدترین وضعیت خود قرار دارد
وی مجبور است هر روز ساعاتی زیر نظر پزشک و دستگاه های مخصوص قرار بگیرد.
در این عکس ، نیک منتظر است تا کتی یکی دیگر از شیمی درمانی هایش به پایان برساند:

این عکس تنها چند دقیقه قبل از مراسم عروسی این دو جوان ، در روز 11 ژانویه 2005 گرفته شده است.

کتی علیرغم تمام درد و رنج ناشی از بیماری سرطان ، ضعف بدنی ، شوک های ناشی از تزریق پی در پی مورفین
قصد دارد مراسم عروسی خود را بدون هیچ عیب و نقصی برپا کند

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط آریا |
 

نگرش شما به زندگی نه تنها مشخص می کند که شما چه کسی هستید بلکه کیفیّت زندگی شمارا نیز تعیین می کند

اکنون به این چهره بنگرید
 

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 توسط آریا |

آيا ميتونيد حدس بزنيد اين چيه ؟


دقيفتر نگاه كنيد و حدس بزنيد چي ميتونه باشه 

ر مي كنيد اينها خودكارهاي دوربين دار هستند؟

نه اينطور نيست

هيچ حدس ديگه اي نداريد؟

فكرتون به هيچ جا قد نميده؟

خوب پس زياد منتظرتون نميگذاريم

آقايون و خانمها! تبريك ميگم...!


شما به تكنولوژي آينده مينگريد... بله، درسته!


شما فقط چيزي رو داريد مي بينيد كه در آينده، جايگزين كامپيوترهاي شخصي شما خواهد شد

ببينيد چطور كار ميكنند: 

حالا با اين تفاسير ديگه بايد گفت :  تصاویر در ادامه مطالب

خداحافظ لپ تاپ  


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط آریا |

كودكي ده ساله كه دست چپش به دليل يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد...
پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد!
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاهها ببيند.
در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد.
بعد از شش ماه خبر رسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.
استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد.
سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان ، با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاهها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود.
وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز پيروزي اش را پرسيد.
استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولا به همان يك فن به خوبي مسلط بودي.
ثانيا تنها اميدت همان يك فن بود و سوم اينكه تنها راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه تو چنين دستي نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده كني.
راز موفقيت در زندگي، داشتن امكانات نيست، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم آذر 1388 توسط آریا |

اندازه گیری فاصله زانو تا مایو شنای یک زن جوان سال 1922 بر اساس قانون این فاصله نمیبایست بیشتر از پانزده سانتیمتر مي بود.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط آریا |

شریک

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.



بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟
»

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط آریا |

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید.
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند. فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد.
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید. مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم ". "شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم". پيشنهادش را نمی پذیرد. در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد.
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد.
همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد.

سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟ پنسيلين.

 

موفقیت و سقراط!

مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.
سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید.
هر دو حاضر شدند.
سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود.
وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.

مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.

سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟"
پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط آریا |

سال 1853 مردم از برخی کشورها به کالیفرنیا می آمدند.آنها به دنبال طلا میگشتند.آنها به پولدار شدن فکر میکردند.لیوای استروس یکی از آنها بود.او 24 سال داشت و آلمانی تبار بود و نیز مانند بقیه به دنبال پولدار شدن و کشف طلا....
او پارچه ای از کشور آلمان برای ساخت چادر (خیمه گاه) در معدن طلا با خود آورده بود.
مردی از او پرسید: میخواهی با این پارچه چه کار کنی؟
او گفت: میخواهم چادر (خیمه گاه) بسازم.
مرد گفت: من به چادر نیاز ندارم اما من یک شلوار خیلی مقاوم لازم دارم!
شلوار من رو نگاه کن.پر از سوراخ است!
لیوای استروس شلواری از آن پارچه ی مقاوم ساخت.آن مرد بابت شلوار خوشحال شد. آنها به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کردند.به زودی تک تک مردم خواستار شلواری فقط با جنس آن پارچه ی آلمانی شدند! لیوای از آن شلوار ده ها ، صد ها و هزار ها ساخت. و این بود داستان ساخت و پیدایش شلوار جین شما!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط آریا |

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟" مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟          

نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط آریا |
عکس چند کارتون تقریبا قدیمی رو گذاشتم برای تجدید خاطرات گذشته.

خانواده دکتر ارنست

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط آریا |

مواد لازم  :                               

 
پكتين  10 گرم
پودر تارتار  10 گرم
گلوكز مايع  100 گرم
شكر  450 گرم
آب  500 ميلي ليتر
شكر اضافي  12 گرم
اسانس دلخواه و رنگ مجاز  به ميزان لازم

طرز تهیه در دنبال مطالب


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام آبان 1388 توسط آریا |

محتويات :

 در اين مطلب پس از بيان اهميت سخنراني در بالا بردن اطلاعات ، تعاريف ذيل ارايه مي شود :

 تاريخچه آموزش زبان

 تدريس و الگوهاي آن

 نقش مهم خانواده

 تدريس تعاملي و اهداف آن

 اهميت آموزش از سنين ابتدايي و کودکي

 ايجاد محيطي صميمي در تدريس

 و در انتها نتيجه گيري ذکر مي گردد.

پيش درآمد

 گذراندن سخن از سه صافي !

  شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت : گوش كن ! مي خواهم چيزي برايت تعريف كنم. دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت... همسايه حرف او را قطع کرد و گفت:

قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟

کدام سه صافي؟

اول از ميان صافي واقعيت.

 آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟

نه.من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.

سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالي گذرانده اي ؟

مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.

دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده، رد شده است.

آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم مي خورد؟

نه، به هيچ وجه

همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني ...

 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط آریا |

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی

که همیشه ترس از ترکیدن آن

لذت داشتنش را از بین می برد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آریا |

ما آدم ها همیشه صدای بلند رو می شنویم !

و پر رنگ ها رو می بینیم

و کارهای سخت رو دوست داریم

غافل از اینکه خوبها آسون میان

بی رنگ می مونن و بی صدا میرن 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط آریا |

شب روی جاده پهن است

روی بی حصاری باغها

روی پرچین های انتظار

و پیچک های آویخته روی سینه دیوار

و سکوت در ذرات شب جاریست

و آنقدر عمیق

که صدای قلب درخت به گوش می رسد

و صدای عبور آرام نسیم از کنار شب بوهای سفید

و صدای زمزمه شگفت ماه در گوش ستارگان....

شب روی جاده پهن است

روی بی حصاری باغها

روی درختانی که باران را خواب می بینند

و مرغابی هایی که در اندوه در یا شناورند

من اما در این تاریکی

به سپیده می اندیشم

و به طراوت یک روزنه به سوی صبح ....

مهناز اولیایی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 توسط آریا |

در این کویر خشک عطشناک

که هیچ پرنده ای نمی خوابد

و قطره آبی عطش ما را فرو نمی نشاند

و ابری بر لوح آسمان پایدار نمی ماند

یاد تو سبزی است فرارویم

با کدامین واژه سکوت را خواهی شکست

ای زیباترین زمزمه خلقت!

و در کدامین بهار به گل خواهی نشست

ای غنچه پوشیده در پرنیان غیبت .....

مهناز اولیایی

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط آریا |

یاد درام یک غروب سرده سرد                         می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دوره گردم کهنه قالی می خرم                        دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم                       گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست                   عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول سال است و نان در سفره نیست             ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

بوی نان تازه هوشم برده بود                       اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون پرید !                 گفت آقا سفره خالی می خری ؟!

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط آریا |

شیوانا با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آن‌جا عده‏ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پايین انداخت و سرگرم کار خویش شد. با این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت: "بیايید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت: "همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوه‌فروش که شیوانا را خوب می‌شناخت پاسخ داد: "می‌بینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پايین بیاورم."
شاگردان شیوانا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوه‌فروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از شیوانا بپرسید!"
و شیوانا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود. آنها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند

انواع کد هاي جديد جاوا تغيير شکل موس